تبليغاتX
کلبه کوچک دو عاشق







کلبه کوچک دو عاشق

فدای مریم مهربونم بشم

دوست دارم عزیز دلم

این جمله ایه که میخوام صبح تا شب بهت بگمآخه عزیزه دلمی قربونت برم

خیلی وقته نتونستم بیام اینجا

می دونم اینقد فهمیده ای که درکم میکنی

قربونه فهمو درکت شم هستی من

آره وقت واسه استراحت زیاده

فقط کنار تو میخوام آرامشو احساس کنمتو که باشی دو دنیام بهشته

دستای مهربونتو از همینجا میبوسم

خاکه پاتم خانومی


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:8 توسط محمد |

محمد آپ میکند !!!

سلام به تمووووووووومه دوستای گل و با معرفت

خوبین؟ چه خبر؟

بالاخره انتظارها به سر رسید و محمد می آپد !!!

مریم خانومی امر فرموده بودن که بیایم تو وب از خصوصیاته همدیگه بگیم  فعلن اجازه بدین از خودم بگم که الان خیلی اوضاع ظاهریم بی ریخته Albert Einsteinموهای کج و کوله  و نامرتب لباسمم که دیگه هیچی تازه می خوام رنگ کردن پله هارو شروع کنم Smiley from millan.net به سلامتی حس و حال حموم رفتن نی 

از وقتی شروع به کار کردم شبا سر که رو بالشت میزارم خوابم و این موضوع موجباته ناراحتی نیلوفر خوشگلمو فراهم میکنه Rolling Pin از همینجا ازش عذر خواهی میکنم و بهش میگم یه کم صبر کنه همه چی خوب میشه ایشالا

کار و بار داره خوب پیش میره  همه پیشرفتم به تلاش خودم بستگی داره امیدوارم تلاشام منو به یه انسان موفق تبدیل کنه

همه آرزوهای من در کنار مریم تحقق پیدا میکنه

دوست دارم مهربونم ...

یا علی ...

 پ:بچه ها شرمنده همتونم تا ۲تیر امتحان داریم .بعدا میایم به همتون سر میزنیم.جبران میکنیم

 

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:51 توسط محمد |

کادوی تولد

مریم خانوم تولدت مبارک

حسابی منو ضایع کردی خودت واسه خودت جشن گرفتی

اشکالی نداره

اینم کادو ی من

راستی بچه ها اگه من یادم رفته باشه به مریم تبریک بگم تولدشو چجوری میتونم جبران کنم؟

آخه امروز خودش بهم گفت تولدمه ! من به کل فراموش کرده بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:23 توسط محمد |

مریم خانوم به دکتر می روند !!!

سلاااااااااام به همه ی داداشا و آبجیای مهربون و فهمیده

خوبین؟ چه خبر؟ خوش میگذره ؟ ایام به کامه؟

من خوبم ولی مریم جونیم حالش خوب نی باز همون گلو درده همیشگی چقدر بهش گفتم پاشو برو دکتر گوش نکرد امروز حالش خیلی بد بوده ولی به من هیچی نگفته بود نمیدونم چرا؟ شاید به خاطر اینکه خیلی اصرارش میکنم واسه دکتر ، مریضیشو به من نمیگه حتی امروز که بعد از یکماه همدیگرو تو دانشگاه دیدیم من چیزی نفهمیدم البته با فاصله سی چهل پنجاه متری دیدمشا  Beggingهمینم ناشکری نمیکنم صبر میکنم تا زمانی که بتونم خیلی راحت نگاهش کنم امشب مثل اینکه فرجی حاصل شده بود و مریم خانوم رفتن دکتر تازه رفتنشونم به خاطر این بود که یکی از فامیلاشون حالشون خوب نبوده میرفتن دکتر ، ایشونم گفتن منم میام ببینم چی میگه دکتر  و الا اگه من میگفتم خووووو نمیرفتن پس از معاینات انجام شده آقای دکتر دستور دادن ایشون باید در قرنتینه باشن  غذاهای ادویه دار و سرخ کردنی اصلا و ابدا نگاهم بهش نندازن چنتا ازین کپسولای قوی و قرص و شربت و سرم خوراکی هم تجویز کردن

بنده خودم نظارت کامل دارم بهشون

امشب می خواستم از سفر مشهدم بگم ولی از ناراحتی اونارو نوشتم


التماس دعا


یا علی ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:5 توسط محمد |

سفر مشهد

سلام عزیزان

خوبین؟

من در شرایطی که خیلی خیلی عجله دارم  این پستو میزارم

آخه 2 3 ساعت دیگه حرکته !

خوب دیگه نوبته منه برم مشهد

خانومی خوووووو کمتر از یه ماه پیش رفت مشهد . دعا کرد قسمت ماهم شد

اومدم بگم حسابی هوا مریم جونی من داشته باشین

ازتون ممنونم که همیشه همراه ما هستین و با نظراتون ما رو راهنمایی میکنین

قربون همتون برم

یا علی ...

مریم:

حالا نوبت دلتنگیه منه.دلم واسش تنگ شده خب

این روزها ، برایم روزهای دلگیری است ،
می دانی ، این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه می كنم ،
این روز ها ، از دوری ات بی قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگویم :
این روزها ، تمام وجودم در یك حرف كوچك " تو " خلاصه شده

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:31 توسط محمد |

تلاش برای رسیدن به مریم

سلام دوستای گل

عیدتون مبارک

الهی که همتون سالم و سر حال باشین   

من عذر خواهی میکنم چند روزی مطلب نزاشتم   . مریم که برگشت اوضاع فرق کرده بود  واقعا دوری مریم بهم سخت گذشته بود   افکار عجیبی اومده بود سراغم    وقتی اونارو به مریم گفتم ناراحت شد   و با حرفاش آرومم کرد   .

احساس می کردم توانایی رسیدن به مریم رو ندارم  کم اورده بودم   . اون داشت یکی یکی موقعیتا خوبو از دست می داد . تا حالا همه خواستگارارو رد کرده  همه طعنه کنایه ها و زخم زبونارو به خاطر من تحمل میکنه . ولی آیا من میتونم به اون حدی برسم که لایق اون باشم ؟ تا کی باید صبر کنه ؟

اینجور سوالارو از خودو میپرسیدم و بیشتر افسرده میشدم می خواستم یه کاری کنم که مریم خیالش راحت بشه که من نیستم و بره پی خوشبختیش  چون با من بودن و خوشبخت بودن در هاله ای از ابهام بود  مریم با ناراحتی زیاد دعوام کرد و گفت تو منو نمی خوای اگه می خواستی یه ذره تلاش می کردی

این حرفش منو تکون داد  بهش قول دادم ثابت کنم که می خوامش  باید تلاشمو چند برابر میکردم تا اون بفهمه منم به خاطر اون همه کار میکنم .

خیلی باهم حرف زدیم (اس ام اس دادیم!)  خوشبختانه نتایج مثبتی حاصل شد .  

نتیجه این شد که به مدیر عامل شرکتی که میرم اعلام کردم تا آخر سال بیشتر نمیتونم بیام  چونکه نه حقوق درست میداد نه بیمه میکرد(بچه ها اگه جایی خواستین کار کنین حتی کنار پدر خودتون اول بیمه کنه شمارو که جزو سابقه کار به حساب بیاد و زودتر بازنشست بشین دوم بابت حقوق قرارداد ببندین تا مثل من نشین  ) تو این زمونه همه گرگندو دوست دارن که تو گوسفند باشی  (قصد جسارت ندارم این یه واقعیته  )

یه کلاسم ثبت نام کردم و الان میرم . تا اطلاعاتم تکمیل بشه تو زمینه کارم . استادش واقعا مخه 

سال جدید ایشالا یه کلاس زبانم جور میکنم که باهم بریم با اجازتون میخوایم خر خونی کنیم در حد انفجار  هرچی تنبلی کردیم بسه

به مریم گفتم در آینده اگه هیچی نداشتیم که بهش افتخار کنیم،علمی که داریم باعثه افتخارمونه

این بود نتیجه 5 روز دوری  الان دلتنگیمون بیشتر شده  ولی این دلتنگی تبدیل میشه به امید . این امید بهمون انرژی میده تا تلاشمونو چند برابر کنیم

راستی می خوام یه کاریو مستقلا" شروع کنم قبلا دلهره داشتم ولی امروز که استخاره گرفتم بسیار خوب بود  حالا دیگه خیالم راحته و دلم قرصه که خدا خودش کمکم میکنه

قربون خدامون برم که همه جوره هوامونو داره 

نزدیک عید نوروز مواظب خودتون باشین Gun Toutingواسه خونه تکونی تلفات نداشتیم که ؟ !Yatta

راستیییییییییییییییییییییییی

امیر و مریم به هم رسیییییییدن خوش به حالشووووووون واسشون دعا میکنیم ایشالا سالیان ساااااال در کنار هم با خوشبختی زندگی کنن 

به امید روزی که همتون تو وبتون بگین محمد و مریم به هم رسییییییدن 

دوستون داریم 

یا علی ...

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:46 توسط محمد |

یه خبر !

سلام به همتون ، شماهایی که همیشه با اومدنتون خوشحالمون کردین

الهی که ۱۰۰۰ سال زنده باشین

یه خبر بد مریم هفته ی دیگه با اهل بیتش میره مشهد  ۸ روز نیست این ۸ روز ۸ ساله واسه من 

از الان دوریشو حس میکنم آخ من چجوری تحمل کنم؟! چند روزه دلم تنگیده که میخواد بره  خیلی وقته میدونم که میخوان برن ولی هرچی به رفتنش نزدیکتر میشه غمگین تر میشم 

دلم شور میزنه ! الهی که همشون صحیح و سالم برن و برگردن

میدونم مریم جونم سوغاتیا خوشگل میاره واستون

دوستون دارم

یا علی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:16 توسط محمد |

کادوی محمد

سلام دوستای مهربون

این کادوی من به تنها امید زندگیمه

مریم جونم ولنتاینت مبارک

این هم یه بوسی خوشگل تو تاریکی!

آخه جلو دوستامون روم نمیشد!

ولی میخواستم اینجوری بوست کنم!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:35 توسط محمد |

ولنتاین

سلام علیکم
حال همتون خوبه انشاالله؟
ایام به کامه؟
خوب احوال پرسی بسه ! امشب می خوام یه خاطره بگم از 2 سال پیش ! یادش بخیر هنوز اولای آشناییمون بود ! من تازه شماره مریم جونو گرفته بودم ازش و مرتب
اس ام اس بازی میکردیم ! بااینکه همون اول گفته بودم من اهل این چیزا نیستم ولی شیطون  منو اغفال کرد  !اون سال من به همراه اهل بیت
رفته بودیم تهران خونه عمم اینا ! جاتون خالی بسی خوش گذشت اونجا  ! مریم جونیم واسه دانشگاه جهاد هم امتحان داده بود که جوابش همین روزا میومد 
ترس قبول شدنشو داشتم که از هم جدا بشیم و اون بره تو یه دانشگاه دیگه  !آخه اگه قبول میشد حتما باید میرفت  ! شب ولنتاین رسید ! عشاق تهرانو میدیدم که عروسک به دست
تو خیابونو پارک و کوچه دست تو دست هم به قول معروف لاو میترکوندند! ولی من و مریم در شرایط روحی بدی به سر میبردیم ! اون شب یکی از غمگین ترین شبای عمرم بود !
مریم خبر قبول شدنشو بهم داد ! همه با شنیدن خبر قبول شدن تو یه امتحان خوشحال میشن ولی ما اون شب ناراحت و غمزده ازینکه مارو میخوان از هم دور کنن !
همه دلخوشی ما این بودکه هرچند روز یه بار همدیگرو تو دانشگاه میبینیم ! اون شب تا نزدیکای صبح بیدار بودیم و واسه این موضوع حرف میزدیم و کارمون شده بود افسوس و بغض و گریه !
در شرایط نا جوری من اس ام اس میدادم تا بقیه بیدار نشن و شک نکنن بهم ! در حال منفجر شدن بودم میخواستم با مریم حرف بزنم
تا یه خورده آرومتر بشیم ولی این خانوم به هیچ وجه حاضر نمیشدن با بنده حرف بزنن ! بااین کارش ناراحتیم بیشتر شد به طوری که بنده احساس خفگی داشتم !
اون شب با صورت خیس خواب رفتم   یکی دو روز بعدش برگشتم ! زود تر از اهل بیت به بهونه انتخاب واحد ! اخه دلم پیش دوست جونم بود ! تواین یکی دو روز خانواده مریم اصرار داشتن که بره جهاد و اونجارو ول کنه که مریم پافشاری کرده بود که میخواد همین دانشگاه بمونه ! این موضوع یک علامت سوال بزرگ تو ذهن خونواده مریم  ایجاد کرده بود که چی شد مریمی که تا الان میگفته جو دانشگاهمون خوب نیست حالا یهو نظرش عوض شده! اینجا بود که مریم به بهونه دوستای
خوبی که تو این دانشگاه هستن و هیچ جای دنیا پیدا نمیشن  خانوادشو قانع کرد نا تو همین دانشگاه ادامه تحصیل بده !
ولی حرف دلش چیزه دیگه بود   ! آخه زیاد از دوستای دانشگاهمون دله خوشی نداشت ! بمیرم براش که این همه فشارو به خاطر من تحمل کرد !
روز انتخاب واحد رفتیم دانشگاه و اونجا با خجالت تمام در عرض 2 ثانیه ازش پرسدم چی شد؟     گفت با مسئولین دانشگاه صحبت کرده و گفتن اشکالی نداره فعلا انتخاب واحد کنه و همینجا ادامه بده  !
داشتم بال در میوردم از خوشحالی !   ولی اونجا که نمیتونستم احساسات خودم رو بروز بدم جلو اینهمه آدم !
خلاصه مریم خانوم انتخاب واحد کرد و به لطف خدا همچنان کنار هم مشغول به تحصیلیم  !
الهی خدا این نعمتیو که بهم داده همیشه در پناه خودش حفظ کنه   !
قدر شادیاتون تو این روزه قشنگو بدونین ! قدر لحظه لحظه های با هم بودنو باید دونست  !
ولنتاین رو به همتون تبریک میگم 
یا علی ...

مریم نوشت:

بچه ها درسته خیلی ناراحت شدیم اونشب ولی این اولین دفعه بود که فهمیدیم چقدر واسه هم ارزش داریم.اولین دفعه بود که احساسمونو بهم گفتیماخه تا قبل این موضوع ما هیچ کدوم در این باره حرفی نزده بودیم.و این شد یه خاطره که فراموشش نمیکنیم 

مرا ببخش بخاطر تمام حرفهایی که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هایی زیبا تا ثابت کنم
که همیشه با خود و با تو صمیمی خواهم بود
و اگر نمی توانی آنرادر عشقم حس کنی
پشیمان هستم که به اندازهء کافی نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشیمان نیستم
بخاطر احساس خود نیز پشیمان نیستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم می شتابد
چیزی را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگی را در یک زندگی گذرانده ام
و هرگز نمی توانم
برای عشق پشیمان باشم
شاید ساعاتی تو را غمگین کرده ام
شاید ساعاتی تو مرا غمگین کرده ای
اما به تمامی آن خاطرات می اندیشم
می دانم که می بایست می یافتم
بهترین را برایت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر این را در چشمانم نمی بینی
در باقی زندگیم پشیمان خواهم بود
همه ما اشتباه می کنیم
مهم نیست که چقدر سخت تلاش می کنیم
اما قلبها می شکنند
هنگامیکه پشیمانی به سراغمان می آید
و ما یکدیگر را به دلیلی نمی بخشیم

ولنتاین باهم بودنمون مباررررررررررررک

اینم کادوی من به توحالا کی به دستت میرسه خدا میدونه

محمــــــــــــــــــــــد زود باش

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:32 توسط محمد |

مشغله ی ذهنی

سلام خوبین دوستای گلم؟ خدارو صد هزار مرتبه شکر که دوستای گلی مثل شمارو داریم  از همتون ممنونم که میاین به کلبمون.
خیلی دوست داشتم فکرم آزاد باشه و راحت بیام خاطراتمونو بهتون بگم . الانم به سختی فکرم کار میکنه که چی بنویسم  این مغز من از بس صبح تا شب فکرای جور واجور میکنه دیگه شبا در هنگ کامل به سر میبره  همین موضوع موجبات ناراحتیه مریم خانومو فراهم کرده به طوری که الان ازم دلخوره چرا درست جواب اس ام اسشو نمیدم و چرا مطلب نمیزارم  گاهی وقتام یه طعنه کنایه هایی میزنه که از صدتا فحش بدتره 
بلاخره شبی این فیض نصیب بنده شد که بیام این رویداد مهمو براتون گزارش کنم 
شب همتون خوش
یا علی ...

مریم نوشت:

محمد جان منکه دلیل ناراحتیمو گفتم.دیدی که این نبود دلیلش من درکت میکنم.ولی خودتم میدونی وقتای آزادیم هست برات من اونارو گفتم.ولی بازم هرجور راحتی من اذیتت نمیکنم

بچه ها تو پست قبلی واسه دوستمون پویان گفته بودم یادتونه که؟

حالا ببینین پیامشو:

وای خدایا شکرت !!!! من دارم از خوشحالی میترکم!!!! خدایا شکرت !!!!
من رفتم و سر صحبت رو باز کردم و اون هم خودش بحث رو به جایی که من میخواستم کشوند و بالاخره بعد از مدت ها تونستم بهش حرف دلمو بگم.بگم که چقدر عاشقشم.
از شما هم بسیار ممنونم.این نوشته های زیبا ی شما رو که دیدم باعث شد تا به خودم بیام و بتونم آرزوی خودم رو براورده کنم.از خدا میخوام که شعله عشق شما رو هیچ وقت خاموش نکنه.همیشه دعاتون میکنم
اینقده خوشحااااااااااااااااااااااااااال شدم اینا از دعاها همه شما دوستای گل منه ها بازم آقا پویان برات دعا میکنیم.ایشالا عشقتون بهم همیشگی باشه

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:18 توسط محمد |

سر درد !!!

سلاااااااام به همه ی دوستای مهربون

الان که این پستو میزارم شدیدن خوابم میاد ! امتحانا که خدارو شکر تموم شد خودم فکر میکنم وضعیتم از ترم قبل بهتر بوده ! 2شنبه یه پروژه باید تحویل بدیم که طبق معمول هیچ فعالیتی تابحال نداشتیم و دست خالی به خدمت استاد میریم! الان مریم جونیم شدیدن سر درده و منکه هیچکاری از دستم بر نمیاد اینجا زانوی غم بغل گرفتم ! من فقط میدونیم خیلی سرش درد میکنه ولی نه میبینمش که درک کنم حالشو نه میتونم پرستاریش کنم ! هزار جور فکروخیال که چرا اینطوری شده ، چرا خوب نمیشه ؟؟؟؟ خانوم خودش یه پا دکتره! هیچ احدالناسی هم حریفش نمیشه دکتر بره ! از جمله خود من ! و من ازینکارش ناراحت میشم ! هرچند اون میدونه چجوری از ناراحتی درم بیاره !

میریم که بخوابیم  البته اگه مریم بتونه بخوابه ! دعا میکنم زودی خوب بشه !

فکر کنم شکنجه ای بدترازین نباشه که تورو از عزیزت دور کنن !

یا علی . . .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:2 توسط محمد |

تشکر

ممنونم از همتون زحمت کشیدین

ایشالا سال دیگم هممون صحیح و سالم اینجا کنار هم باشیم

یه تشکر جانانه از مریم گلم قربون اون معرفت و مهربونیت

بهترین هدیرو خدا چند روز پس از تولدم بهم داده و اون فرشته ای بود به نام مریم 

من تازه اونو پیداش کردم 

الان جای اون توی قلبمه

دیگه هیچوقت گمش نمیکنم

همیشه کنارمه

با اون درد دل میکنم

با اون آرامش دارم

وجود اون باعث تپش قلبمه

و بدون اون ...



+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:16 توسط محمد |

عشق 2 ساله

عشق ما 2 ساله شد ! 2 سال پر از شور و هیجان ، خنده و گریه ، شادی و غم ...هرچی بود به پایدارتر شدن رابطمون کمک کرد و مارو همچنان کنار هم نگه داشت . شما دوستای گل محبت کردین واسمون دعا کردین زودتر بهم برسیم از همتون ممنونم ! از خدا می خوام سالین سال با خوشبختی کنار هم باشیم ! از خدا می خوام دستمونو بگیره و همیشه همراهیمون کنه ! از خدا می خوام یه زندگی آروم و پر از عشق و محبت واسمون فراهم کنه ! وصف عشق واقعی مشکله ولی یه شعریو خوندم که خیلی قشنگ توصیف کرده بود واسه شما هم اینجا قرار میدم بخونینو لذت ببرین !

 عشق یعنی ...

 عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه       عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى    
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان      
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني سوختن يا ساختن    عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى

بازم از همتون ممنونم ! ایشالا تا سال دیگه همه عاشقای واقعی که از هم دورن به هم برسن و اوناییکه کنار همن قدر همو بدونن ! آخه دوری دلتنگی میاره ! دلتنگیاتم نمیتونی به کسی بگی ...

دلم هواي تو دارد . به باد گفتم ، گفت :   پيام سبز تو را با بهار .خواهم گفت
دلم هواي تو دارد. به کوه گفتم ،گفت :     سرود درد تو را استوارخواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به ابر گفتم ، گفت :    پيام عشق تو را اشکبارخواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به کوچه گفتم ، گفت :   ز سوز و ساز تودرهرکنارخواهم گفت

دلم هواي تو دارد.به لاله گفتم،گفت:حديث رنج توراداغدارخواهم گفت
دلم هواي تو دارد.به چشمه گفتم،گفت:که جوش عشق تو رابيقرارخواهم گفت

دلم هواي تودارد.به رودگفتم،گفت:نواي شوق تودرسبزه زارخواهم گفت
دلم هواي تودارد.به عشق گفتم،گفت:که التهاب دلت رابه يارخواهم گفت

کسی که حرف دلمو می فهمه عزیز دلم مریم جونیمه ! خدا اونو 2 سال پیش بهم داد تا تو هر شرایطی یار و همراهم باشه ! چراغ روشنی که راه درستو بهم نشون بده از خدا می خوام این چراغو هیچوقت ازم نگیره ...

هرگزم نقش تو لوح دل وجان نرود             هرگز ازیاد من ان سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت                 بجفای فلک وغصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند                 تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هرچه جزبارغمت بردل مسکین منست            برود از دل من ور دل من ان نرود

انچنان مهر توام در دل وجان جای گرفت        گه اگر سر برود واز دل از جان نرود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:22 توسط محمد |

2 روز پس از دعوا !!!!!!!!

یه دعوا کوچولو داشتیم با هم ولی الکی الکی گنده شد ! مریم خانومم که حسااااااااااااااس ! 48 ساعته تمومه که من دارم رو مخش کار می کنم ولی بی فایدست ! البته همچین بی فایده نبودا کم کم داره تلاشام نتیجه می ده ! دعوا سر ای بود که من برای بار چهارم رفتم پیش یه متخصص و اونم بهم گفت مشکلت به خاطر استرس زیاده ! (مشکلم دلدرد بود!) چنتا آزمایش با یه سونوگرافی کامل واسم تجویز کرده که هیچ کدومش نرفتم هنوز ! حسش نبید ! از اونجای که علت اصلی استرسو sms میدونستم اومدم قضیه رو به خانومیم گفتم که یه جوری باهم حلش کنیم ! نگو خانومی فکر کرده بود میگم اس ام اسا اونه که استرس ایجاد می کنه ! چشتون روز بد نبینه بحث بالا گرفتو دیگه قابل کنترل نبود ! منم که با عصبانیت در بین حرفام یه چیزایی گفتم که الان نه روم میشه بگم نه روم میشه تو صورت گلم نگاه کنم ! تاشب به هم اس ام اس ندادیم تا حدودا ساعت 11 که اس ام اس مریم جونیم اومد ! حرفایی نوشته بود که جوابی نداشتم براش ! گذاشتم آرومتر بشه بعد باهاش حرف بزنم ! آرومتر که شد توضیح دادم براش منظورم چی بوده ! اون قبول کرد ولی مثل قبل نبود برخوردش ! دیروز که کلاس داشتم داشتم دیوونه میشدم از فکرش ! دخترای کلاسمون فهمیده بودن یه چیم شده ! بعد کلاس خودش اینو بهم گفت ! تا امروز زیاد باهم حرف زدیم ! من ازش معذرت خواهی کردم ! باعث شد شناخت بهتری ازش پیدا کنم و بفهمم زمانی که عصبانیم خودمو کنترل کنم که دیگه اینجور مسائل پیش نیاد که جبرانش خیلی سخته ! امروزم که باهم تو یه نشست بودیم ! به من که خیلی خوش گذشت چون تو اون شلوغ پلوغی راحت با عزیز دلم حرف زدم !  کلی خندیدیم ! خدا را شکر بهتر شده فداش بشم ! پشت دستمو داغ کردم دیگه کمتر از گل بهش بگم ! از دوستای گلمم پوزش میطلبم اگه آپ کردنمون طول کشید ! دوستون داریم خیلی زیاد واسه همتون آرزوی موفقیت میکنیم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:30 توسط محمد |

سلام دوستای گلم

صبح من و مریم خانومی دانشگاه بودیم . اول صبح خوشگل خانوم از خواب پاشدن گفتن بگیریم بخوابیم ونریم کلاس ! منم گفتم پاشو سریع حاضر شو که دلم یه ذره شده واسه دیدنت !

خلاصه بنده با تیپ جدیدی که به سفارش مریم جونیم بود از خونه بیرون اومدمو روانه ی دانشگاه شدیم !

متاسفانه امروز سعادت نصیبم نشد جمال مریم خانومو زیارت کنم ! به همین دلیل به محضی که رسیدیم خونه ازش خواستم بیاد چت ! که اونم اومد ولی زودی رفت ناهار منم اینجا از فرصت استفاده کردمو اومدم از اتفاقات این چند روز اخیر بگم !

با اینکه دیشب تو یه جلسه با هم بودیم ، صبحم سر یه کلاس بودیم ولی الان خیلی دلم براش تنگ شده ! زمان به کندی می گذره !

نمی دونم کی شرایطش حاصل میشه برسم به محبوبم ! خودم دوست ندارم عجله کنم ! می خوام هم من هم مریم آماده بشیم ! هنوز زوده !

 پرشب مامان من اومد نصیحتم کرد که عاشقه کور نشو! اگه عاشق شدی بیا بگو ! یه سری حرفا دیگه زد که منا به فکر فرو برد ! حالا معلوم نیست بنده چه سوتیایی دادم که مامان اونطوری گفته ! تصمیم گرفته بودم قضیه رو با مامان در میون بذارم که پشیمون شدم ! اولا که روم نشد دوما به خودم گفتم حالا بیامو بگم مامان چه دردی می تونه دوا کنه منکه حالا نمی خوام بحث ازدواج پیش بیاد ! از شما دوستای خوبم می خوام راهنماییم کنین !

ماشالا تواین مدتم که تلوزیون همش حرفش ازدواجه ! ولی چه کنیم که هرکدومشون یه حرفی میزنن !

منتظر راهنماییاتونم !

دوستون دارم .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:33 توسط محمد |

شب 87.9.11


این شعرو گذاشتم تا هروقت خوندمش به یاد امشب بیوفتم ! در همین حد بهتون بگم که خیلی دلم تنگیده واسه عزیزم ! 


امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم

غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم

قصه عشق بگوش منه دیوانه چه خوانی

بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم

زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی

بعد از این مرده حسابم کن بگذار بمیرم



+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:35 توسط محمد |

کنفرانس

سلام به همگی

فردا باید کنفرانس بدم ! آخرین باری که این کارو کردم سال سوم راهنمایی بود ! نمی دونم چی میشه ! وای جلو سی تا دختر ۷ تا پسر ! به عبارتی هفتاد و دوتا چشم ! آخه استادم که هست ! این وسط دوتا چشمه که خیلی دوستشون دارم ! چشمای مریم جونم ! آخ که چقدر عزیزه واسم !

دیروزم که تو یه جلسه باهم بودیم ! آخراش با یه دختره بحثم شد ! ازینایی که با یه من عسلم نمی شه خوردشون ! همه جا چنتا ازین نخاله ها هست !

بیخیال فردارو بچسب !

دعا کنین بتونم خوب مطالبو ارائه کنم ! حالمم زیاد خوب نیست سرما خوردم اگه فردا بدتر بشم چه کنممممممم !

منکه اهل قرص و کپسولو شربتو اینا نیستم بر عکس مریم تا گلوش درد می گیره سریع میره سراغ کپسول ! ماشالا خودش یپا دکتره ! هرچیم میگم نخور فایده نداره !

الان داشتیم بحث میکردیم در آینده وقتی مریم جونیم خدای نکرده مریض شد چیا باید بخوره و چیا نباید بخوره ! گفتمش اگه مخالفت کنه مجبورش می کنم یا با اسلحه تهدیدش می کنم !

می خوام زودی خوب بشه نمی تونم ببینم مریضه طاقت نمیارم !

من برم درس و مشقمو بخونم !

خبرشو بهتون میدم چجوری بوده کنفرانسم

دوستون دارم

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:30 توسط محمد |

روز شمار

به اطلاع همه دوستان عزیز می رسونم روز شمار یک روز تاریخی شروع شد! ۲۷ روز دیگر! فقط ۲۷ روز دیگر مانده تا آن روزهرکی بگه چه روزیه جایزه داره  
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:2 توسط محمد |

ئشقغشئ

 

از عنوان معلومه یه اشتباه تایپی رخ داده!تعجب نکنین این از شیرین کاریا مریم خانومه وقتی ترم اول بودیم!البته هنوز رابطه ای باهم نداشتیم فقط گاهی وقتا زیر چشمی نگاه هم می کردیم!جو بدی تو دانشگاه ما مخصوصا هم ورودیا ما بود!

استاد درس اصلیمون گفته بود یه برنامه بنویسیم بریزیم رو دیسکت جلسه بعد بدیم بهش.از اونجایی که دوست من از دوست مریم دیسکت برنامشونو چند روز قبل تحویل گرفته بود وقتی گذاشتم تو کامپیوتر یه پوشه با نام " ئشقغشئ "! توش بود!

حدس بزنین این پوشه چرا به این اسم ذخیره شده بود؟

این سوجه مناسبی بود واسه افزایش رابطه ! منم که دنبال همچین چیزایی بودم!

روز تحویل برنامه به استاد ، از دوست مریم پرسیدم این چه اسمی بود گذاشتین واسه فایلتون؟گفت چرا مگه؟ قضیه رو که تعریف کردم فهمیدیم مریم می خواسته با اسم “maryam” ذخیره کنه که به علت عجله داشتنو هول هولکی بودن فارسی فینگلیش قاطی شده بود!

کلی خندیدیم وبس خاطره قشنگی شد!

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:33 توسط محمد |

!!!دعوا

به سلامتی محمد و مریم دعوا کردن باهم!خیلی بد! قضیه سر این بود که فکر میکردم مریم زیاد میره نت! علتش شاید چیز دیگه بود اصلا"!من به خاطر خودش میگفتم چون براش ضرر داشت ولی مریم فکر کرد منظورم چیز دیگست می خوام آزادیشو بگیرم     اون شب که بحثمون شد من گوشیمو خاموش کردم(بعدش پشیمون شدم   ) و روشن نکردم تا ۲ روز بعدش!وقتی روشن کردم ۴ ۵ ساعتی بحث کردیم تا اوضاع برگشت به حالت اولش حتی بهتر از قبل!کلی باهم عشقولی شدیم از هم عذرخواهی کردیم و به هم قول دادیم گذشت داشته باشیم

قدر لحظاتمونو باید بدونیم!

شبی رفتم به یه وبلاگ که مریم گفت.اینقده حالم گرفته شد!یه پسر ۲۲ ساله عشقش رو دستاش جون داده بود!

  خودمو جای اون پسر گذاشتمو بی اختیار اشک میریختم!همه بدنم داشت می لرزید!

قدر همو باید بدونیم

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:37 توسط محمد |

اولین ارتباط

!!!واااااای چه مصیبتییییی

این ترم پدرمون در میاد درسا داره سنگین میشه هر روز کلاس داریم

!منکه از خدامهمرتب میبینم مریمو شبی به اصرار اون اومدم یه خاطره بگم

یه مدتی بود که فکر مریم ذهنمو مشغول کرده بود ، دنبال این بودم که از یه راهی باهاش ارتباط داشته باشم بلاخره یه روز خودش صدام کرد و گفت می خواد راجع به همون یارو که شیطون شده بود باهام حرف بزنه! منکه خشکم زده بود باورم نمیشد در پوست خود نمی گنجیدم ولی خودمو کنترل کردم پرواز نکنم 

ساعت ۷ شب روز ۲ شنبه مورخ ۲۷/۹/۱۳۸۵ اولین تماس برقرار شد ! نه اینکه تلفنی نهههههههه!!! تنها راه ارتباطمون تا الان فقط چت بوده

 ...خلاصهههههه

  ادامشو میسپارم به تنها هستی زندگیم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:42 توسط محمد |

!ادامه از زبان من

 

اوه!چه روزی بود    .هیچوقت یادم نمیره پشت کامپیوتر دست و پام داشت می لرزید  !عرق میریختم و باهاش حرف می زدم 

گفتنش خیلی سخت بود برام . نمی دونم چی شد که بحث به اینجا کشیده شد و اون حرفارو زدیم!ولی هرچی بود خوشگل بود فراموش نشدنیه . باورم نمی شد اینقدر زود این مطلبو بتونم بهش بگم که دیگه به یاری خدا و همت خودش تونستم بگم تا بفهمیم که احساسمون دو طرفست!

اوضاع از اون روز عوض شد.رابطمون مثل قبل نبود علاقمون چند برابر شده بود احساس مسولیتم روز به روز بیشتر می شد نگرانی و دلواپسیم زیاد شده بود   حالا دیگه دلتنگش میشم و همش می خوام ببینمش . ولی چه کنم که وقتی مو قعیتش جور می شه که ببینمش یه چیزی این اجازه رو بهم نمیده که نگاش کنم!  این امید و دارم روزی میاد که کنارشم خیلی راحت بدون هیچ ترسی ساعتها چهره ی ماهشو نظاره می کنم 

حتی فکرشم آرامش میده بهم   

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:55 توسط محمد |

!یک اتفاق عجیب

مریض شدیم!میدونم الان میگین اینکه تعجب نداره

مهم اینجاست که مریضی هامونم مثل همه.از وقتی همدیگرو شناختیم اینجوری بوده

!نمونش الان من ۲ روزه دلدردم مریمم همینطور. اون وضعیتش بدتر منه دیشب هیچکدوم خواب درست حسابی نکردیم

!چند روز پیشم درد گردن شدیم جفتمون!من یکم درد داره هنوز ،مریمم می دونم درد داره ولی هیچی نمی گه 

.منکه عقیده دارم بی علت نیست!دلیلشم چیزی نیست که ما بتونیم بفهمیم.می تونه نشونه هایی از عشق واقعی باشه

     !بمیرم براش اون الان یه مشکل دیگم داره که اذیتش می کنه.همین نجابتشه که منو دیوونه خودش کردهیک دنیا ارزش داره واسم الهی قربونش برم 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:10 توسط محمد |

برای مریم عزیزم

 

قلب منی              جون منی            عمر منی

هستی من          همه کس من         عشق منی

نمیگزارم             که حسودا             بدزدنت

مگه میشه             بی تو باشم             نفس منی 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:39 توسط محمد |

شروع دوستی

خوشبختانه یا متاسفانه وظیفه ی نوشتن اولین پست به بنده محول شده

امید وارم بتونم خوب شروع کنم

خوب نمی دونم از کجا شروع کنم ! حقیقتش مثل خیلیا دیگه با یه اتفاق که (بعدا می فهمین) ،ما به هم رسیدیم. آشناییمون با سختیا خاصه خودش همراه بود(اونارو هم می گیم بهتون) مهم اینجاست تا الان که حدود 2 سال میشه با همیم چیزی نتونسته مارا از هم جدا کنه ! دو دستی چسبیدیم به عشقمونو اجازه نمی دیم طوفان های هولناک روزگار! صدمه ای بهش بزنن. یه عشق پاکو ساده

فعلا خیلی خلاصه بهتون بگم که دوران خیلی خوبی باهم داریم ، سراسر عشق و محبت ، هم سنیم ، شرایطمون خیلی شبیه به همه و بزگترین آرزومون اینکه به بهترین وجه ممکن به هم برسیم

واسمون دعا کنید ، واسه پیشرفت خودتون همچنین من و مریم ! منتظر همراهیتون هستیم دست همتونم از دور میبوسیم.

 

                                                                                                              ((یا علی))

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:29 توسط محمد |